تبليغاتX
(آلنوس(عروس دریا

(آلنوس(عروس دریا

انسان با غرور می تازد،با دروغ می بازدوبا عشق میمیرد

 

عشق با طعم سهام 

 گفتي كه قدرت را نميدانم!

مهربان ات را جيره بندي كردي!

روزي يك لبخند،

هفته اي يك دوستت دارم.

گفتم: " واقعاً داري؟ "

گفتي : " نمي دانم!!! "

 

كاغذ گرانتر مي شود

و شاعر فقير تر!

عاشقانه هايم را زين پس . . .

بر حاشيه ي روزنامه ها خواهم نوشت

و شايد بر كاغذ ساندويچ هاي ناهار وشام!

خدايا رحم كن.

عاشقانه اي با طعم خيار شور و سهام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:57  توسط مانیسا  | 

آخر دنیا...

حالتی شبیه به غروب بود

در سرزمینی پهناور

نه کوهی , نه دریایی

فقط جمعیت , جمعیت , جمعیت

صدایی میشنوم

مرا میخواند

در این دقیقه های آخر …

همه چیز دیگر تمام شده و راه بازگشتی نیست.

تمام زندگیم از جلو چشمم میگذرد

به من میگونید : جای ابدی تو مشخص شد

اشک در چشمانم نمایان میشود ولی چه سود

سیاهی هایی را میبینم که به طرف من می آیند.

فقط با خود گفتم : ای خالق اگر تو این گونه می خواهی من راضیم

چون من خودم به خودم ظلم کرده بودم.

ناگهان صدایی گفت : ایست!

سیاهی ها در جا محو شدند.

حالا انگار خورشید را دارم میبینم

او مرا با همه بدیهایم بخشیده است

آری این چنین بود دقایق آخر دنیا

و این بود بزرگی خالق ما

پس با هم … سبحان الله…سبحان الله…سبحان الله

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 13:37  توسط مانیسا  | 

نمی دانم...

 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

 ولی بسیار مشتاقم

 که از خاک گلویم سوتکی سازد

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 و او یکریز و پی در پی،

 دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد.

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 بدین سان بشکند در من،

 سکوت مرگبارم را.

 دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 19:18  توسط مانیسا  | 

دستمال کاغذی و اشک

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

 

قطره قطره‌ات طلاست

 

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟


 

عاشقم !

 

 

با من ازدواج می‌کنی؟

 

گفت:

 

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

 

تو چقدر ساده‌ای

 

خوش خیال کاغذی!

 

توی ازدواج ما

 

تو مچاله می‌شوی

 

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

 

پس برو و بی‌خیال باش

 

عاشقی کجاست!

 

تو فقط

 

دستمال باش!

 

دستمال کاغذی، دلش شکست

 

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

 

در تن سفید و نازکش دوید

 

خونِ درد

 

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

 

مثل تکه‌ای زباله شد

 

او ولی شبیه دیگران نشد

 

چرک و زشت مثل این و آن نشد

 

رفت اگرچه توی سطل آشغال

 

پاک بود و عاشق و زلال

 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

 

چون که در میان قلب خود

 

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:40  توسط مانیسا  | 

تساوی

 

معلم پای تخته داد می زد

 

صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

 

ولی ‌آخر کلاسی ها

 

لواشک بین خود تقسیم می کردند

 

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

 

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

 

تساوی های جبری رانشان می داد

 

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

 

غمگین بود

 

تساوی را چنین بنوشت

 

یک با یک برابر هست

 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

 

به آرامی سخن سر داد

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 

معلم

 

مات بر جا ماند

 

و او پرسید

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

 

یک با یک برابر بود

 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

 

معلم خشمگین فریاد زد

 

آری برابر بود

 

و او با پوزخندی گفت

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

 

وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

 

پایین بود

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

آن که صورت نقره گون

 

چون قرص مه می داشت

 

بالا بود

 

وان سیه چرده که می نالید

 

پایین بود

 

اگریک فرد انسان واحد یک بود

 

این تساوی زیر و رو می شد

 

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

 

نان و مال مفت خواران

 

از کجا آماده می گردید

 

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

 

یک اگر با یک برابر بود

 

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

 

یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟

 

یک اگر با یک برابر بود

 

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

 

معلم ناله آسا گفت

 

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

 

یک با یک برابر نیست

 

زنده یاد خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:29  توسط مانیسا  | 

داستان جالبیه حتما بخونید

 

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌

هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند

و بیشتر می‌خواستند.

 


توی بساطش همه چیز بود:

غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

هر کس

چیزی می‌خرید

و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان

را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و

بعضی آزادگیشان را.

 


شیطان می‌خندید

و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست

همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

 


انگار ذهنم را خواند.

موذیانه خندید و گفت:

من کاری با کسی ندارم،‌

فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام

و آرام نجوا می‌کنم.

نه قیل و قال می‌کنم

و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

می‌بینی!

آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.


جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد

و گفت‌: البته تو با اینها فرق

می‌کنی.
تو زیرکی و مومن.
 زیرکی و ایمان،
آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می‌خورند.


از شیطان بدم می‌آمد.

حرف‌هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند


و او هی گفت و گفت و گفت.


ساعت‌ها کنار بساطش نشستم

تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد


که لا به لای چیز‌های دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و

توی جیبم گذاشتم.

 

با خودم گفتم:

بگذار یک بار هم شده کسی،

چیزی از شیطان بدزدد.


بگذار یک بار هم او فریب بخورد.


به خانه آمدم

و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

اما توی آن جز


غرور چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد

و غرور توی اتاق ریخت.


فریب خورده بودم،

فریب.

دستم را روی قلبم گذاشتم

،‌نبود! فهمیدم


که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.


تمام راه را دویدم.

تمام راه لعنتش کردم.

تمام راه خدا خدا کردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و

قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم،

شیطان اما نبود.

 


آن وقت نشستم و های های گریه کردم.

اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم

که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.


و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم
و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی
که پیدا شده بود .
 
(عرفان نظر آهاری)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:24  توسط مانیسا  | 

چطور زندگی کنم....

 

پرسيدم ...چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

 

با كمي مكث جواب داد :


 

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

 

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

 

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

 

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

 

شک هايت را باور نکن ،

 

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .


 

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

 

پرسيدم ،

 

آخر .... ،

 

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

 

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

 

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

 

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..


 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

 

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

 

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .

 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

 

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

 

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

 

زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،

 

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

 

زلال كه باشي ، آسمان در توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:42  توسط مانیسا  | 

بازگشت کودکی

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:53  توسط مانیسا  |